تبليغاتX
سینمای شخصی

سینمای شخصی

سرچشمه جاودانگی؛ ساخته دارن آرونوفسکی

بنابراین خداوند آدم را بیرون کرد و در سمت شرق باغ عدن فرشتگانی قرار داد تا با شمشیر آتشینی که به هر طرف می چرخید، راه «درخت حیات» را محافظت کنند.

سفر پیدایش، سورة سوم، آیة بیست و چهار

«سرچشمه» ساختة دارن آرونوفسکی

تقریبا هیچ کدام از دوستان نزدیک من از این فیلم بدشان نیامده و حتی از دیدن آن لذت برده اند. آنها از موسیقی میخکوب کنندة فیلم و فضای مرعوب کننده اش سخن گفته اند. از اینکه چقدر عاشقانه بوده و اینکه خیلی جاهاش را نفهمیده اند!

نکتة مهم در این جاست که فیلم واقعا جذاب و گیراست. همه چیز به نظر کامل می رسد؛ موسیقی، تصویربرداری، بازی ها و داستان و غیره اما دست آخر که چی؟ نکتة مهم این است.

سقراط در دفاعیه اش رو به آتنیان می گوید، هر گاه از شاعران معنی بهترین قطعه هایشان را می پرسیدم هیچ توضیحی نداشتند. آنها فقط حاملان جذبه ای بودند که گهگاه سراغشان می آمد. آنها برای شعرگویی از دانائی شان بهره نگرفته بودند.

حال می توان سرچشمه را هم شعری حاصل جذبه در نظر گرفته و چون بسیاری از تماشاگران و حتی منتقدان گفت که معنا آن چیزی نیست که ما به دنبال آن هستیم، همین قدر که فیلم تو را تا به آخر خیره نگاه می دارد نشان از موفقیت آن دارد. اما ما مسیر دیگری در پیش می گیریم و کاملا جدی به سرچشمه خیره می شویم تا جواب که چی؟- خودمان را بگیریم. به بیان بهتر می خواهیم برای دیگرانی که می گویند فیلم خوبی بود توجیه بتراشیم.

من فرض را بر این می گیرم که خوانندة این متن فیلم را دیده است.

فیلم در حالی شروع می شود که ما دست ایزی همسر مریض دکتر که در حال مرگ داستانی را می نویسد- را می بینیم که آیة 24 از سوره سوم سفر پیدایش را روی کاغذ می نویسد که احتمالا صفحة اول داستانی است که او در حال نوشتن آن است. این آیه به گماشتن نگهبانانی برای درخت حیات توسط خدا اشاره دارد. نگهبانانی که با شمشیرهای آتشین از درخت حیات پاسداری می کنند. تصویر نامه درون نور سفیدی پیچیده در ابر محو می شود (تصویری که بعد از آن بارها و بارها به مفهوم جاودانگی اشاره دارد) و به روی موهای ملکه که درون شیشه ای قرار دارد واضح می شود. دور تا دور شیشة حاوی مو، توسط نمادی از شمشیرهای آتشین احاطه شده است. در ادامه ما بارها و بارها تصاویر یکسانی از درخت و زن می بینیم انگار که درخت زندگی همان زن است و نکته اینجاست که حوا به معنای زندگی است. اما آنچه دارونوفسکی به راستی می خواهد بگوید این است که زن همان درخت حیات است؟ اینکه اگر زن نبود زندگی نبود؟ قطعا. اما آنچه حائز اهمیت است این است که این تمام حرفهای فیلم نیست.

تامی برای نجات همسرش ایزی از دست تومور مغزی ای که او را روز به روز ضعیف تر می کند شب و روز تلاش می کند اما آنچه این تلاش دائم را توجیه می کند تنها محافظت از ایزی در مقابل مرگ زودهنگامش نیست بلکه جدال میان تامی و مرگ است. دکتر فرانکنشتاین جوان می خواهد همسرش را از مرگ برهاند اما در عین حال می خواهد بر خود مرگ پیروز شود. او برای این پیروزی حاضر است ایزی را بسیار کم ببیند و تمام وقت کار کند. (او درخواست ایزی را مبنی بر اینکه بیا برف اول رو تماشا کنیم رد می کند تا به تحقیقاتش بپردازد. و حتی لحظه ای که پشیمان می شود هم کارها نمی گذارند که تصمیم درست را بگیرد.)

ایزی در حال نوشتن داستانی است دربارة ملکه ای که سردار عاشق اش را برای پیدا کردن درخت حیات راهی جنگلهای آمازون می کند. آنها به حیات ابدی نیاز دارند تا ملکه، حواّی توماس بشود و بر مفتّشان تشنه به خونِ ملکه پیروز گردند. توماس در این راه از هیچ کاری فرو گذار نمی کند و دست آخر در مقابل شورش یارانش آنها را می کشد و از معبدی که درخت حیات در بالای آن قرار دارد به تنهایی بالا می رود. نکاتی مانند دوری ایزی و تامی از یکدیگر و اینکه تامی در صدد است تا با یافتن داروی تومور همسرش او را از دست هیولای مرگ زنده نگاه دارد این داستان را به زندگی آن دو پیوند می دهد.

اما داستان ایزی قسمت دیگری هم دارد. راهبی درون یک توپ هوا به همراه درخت کهنسال در حال مرگی که انگار خود ایزی است، شناور میان زمین و آسمان به سمت شیبالبا در حرکتند. شیبالبا تودة سحابی ای است که ایزی در میانة فیلم می گوید بنا به اعتقاد مایایی ها ارواح، پس از مرگ به آنجا می روند تا دوباره متولد شوند. نکته این است که این تصاویر از آنجا که در قیاس با سردار اسپانیایی و دکتر قرار می گیرد یادآور آینده است. آینده ای دور. نکتة دیگر تنها بودن تامی و ایزی در دایره ای محصور است که عدن را تداعی می کند.

در واقع هر دوی این مسافرانِ زندگی همسر ایزی تامی- اند. که برای نجات جان او مدتهاست در حال تلاش است تا دارویی برای تومور او بیاید. این جستجوی عاشقانه-عالمانه برای راه نجات، در فضای داستانی رمان ایزی تبدیل می شود به جستجو برای درخت حیات و سفر به همراه درخت حیات برای زندگی دوباره. نکتة مهم در هر دوی این سفرها جستجو برای زندگی است. چرا که حداقل تامی فکر می کند که تنها راه جاودانگی زندگی جاوید است.

در میانه فیلم سکانس مهمی هست که ایزی در یک موزه از روی یک دست نوشته مایایی داستان آفرینش را می خواند. داستانی که براساس آن اولین پدر که اولین انسان است خود را قربانی می کند تا حیات را بیافریند. بدن او ریشه های درخت حیات می شوند و زمین را شکل می دهد و روح او شاخه های آن درخت که آسمان می شود. و از سر او شیبالبا ساخته می شود. و ایزی از این ماجرا نتیجه مهمی می گیرد؛ مرگ دستمایة زندگی است. اما نقطة اوج این سکانس ورود ایزی به دایره ای از نور است که تا به حال بیرون آن ایستاده بود. او به منبع نور خیره می شود و از حال می رود. تامی بلافاصله می آید و او را می گیرد اما او بیهوش می شود. زمانی که در بیمارستان به هوش می آید به تامی می گوید که: «در آن لحظه دیگه هیچ چی نمی خواستم.» و این نکته اصلی فیلم است. جدال میان مرگ و زندگی. ایزی مرگ را ادامة زندگی می داند. در حالی که تامی مرگ را پایان. او به دنبال جاودانگی این جهانی است ولی ایزی به دنبال انسانیت.

در میان عدن دو درخت وجود داشتند. درخت حیات و درخت دانش به خوب و بد. خداوند درخت دانش را بر آدم و حوا حرام کرده بود اما آنها از آن خوردند و انسان شدند. آنها به حضور هم آگاه شدند و توانایی عشق ورزی پیدا کردند. خداوند درخت حیات را از آنان پنهان کرد تا انسان باقی بمانند.

ایزی به راز انسان بودن پی برده است. او انسان است چون می میرد. او در هنگامة مرگ تامی را در آغوش گرفته و می گوید که فصل آخر داستان باقی مانده است و بر عهدة اوست که آن را تمام کند. و داستانی را تعریف می کند دربارة مردی که بر قبر پدر مرده اش درختی کاشت تا پدرش در ریشه ها و شاخه ها و دانه های آن تا ابد زندگی کند حتی هر پرنده ای که از آن دانه ها بخورد او را ابدی تر می کند.

نتایج آزمایشات تامی به عمل می آید اما ایزی می میرد. تامی که به سلاح علم مسلح است به جنگ مرگ می رود اما در میانة خطابه اش دربارة لزوم غلبه بر مرگ به صورتی نمادین برق ها می رود (مقایسه کنید با در روشنی قرار گرفتن ایزی به هنگام آگاهی از مرگ). تامی در هنگام غلیان احساسی به سراغ داستان می رود در حالی که کاملا درمانده شده است.

وارد داستان می شویم. تامی را می بینیم که درون حباب ایستاده است. حباب وارد شیبالبا می شود در حالی که درخت دیگر زنده نیست. در همین لحظه ایزی ظاهر می شود و به ملکه تبدیل می شود. ملکه از تامی می خواهد که او را از دشمنانش نجات دهد و به دنبال آن ایزی هم همین را می خواهد. نکتة مهم اینجاست که خواست دکتر و سردار اسپانیایی هردو در یک نفر جمع می شود و او مرگ را انتخاب می کند -تامی در حالی که گریه می کند می گوید: من دارم می میرم، و ایزی که لبخند می زند می گوید: ما تا ابد با هم زندگی می کنیم- اما در این میان به سردار اسپانیایی هم فرصت می دهد که انتخاب کند و او زندگی را انتخاب می کند که البته می میرد و تامی که دانة بلوطی را از دستان خود ایزی گرفته آن را در خاک محل قبر او می کارد. تا ایزی با بزرگ شدن این درخت به صورتی نمادین دوباره به زندگی بیاید.

در واقع اگر تمامی این حرفهای درهم و برهم را بخواهیم در یکی دو جمله بگوییم این می شود که انسان خود راز جاودانگی را با خود دارد. آن روز که انسان از درخت دانش میوه ای خورد اما نتوانست از درخت حیات هم بخورد اولین قدم را برای انسانیتش برداشت. انسان به واسطة مرگ، به واسطة این احساس نبودن است که می تواند انسان باشد. تامی جاودانگی را از درخت حیات بدست نمی آورد بلکه با گذر کردن از آن از خود سرچشمه حیات آن را می گیرد. او می پذیرد که انسان است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 2:12  توسط روح الله و مصطفی  | 

Download Farsi Subtitle: Revolver & Princess Mononoke

ما از چند وقت پیش، بعد از اینکه کلی زیرنویس آشغال و بدرد نخور رو پای کلی فیلم خوب دیدیم تصمیم گرفتیم فیلمای خوب رو زیرنویس کنیم. البته خیلی طول نکشید که فهمیدیم چرا همه زیرنویسا آشغالن. راستش واقعا کار راحتی نیست و تقریبا تفاوتی با ترجمه یه کتاب یا مقاله نداره.

اما به هر زوری بود دو تا فیلم رو تموم کردیم و به زودی دو تا دیگه رو هم تموم می کنیم. فقط اینکه اگه از این زیرنویس ها استفاده کردید حتما ما رو محق بدونید که نظرتون رو بدونیم.

زیر نویس فارسی کارتون پرینسس مونونوکه. ساخته ی هایائو میازاکی.  

http://www.box.net/shared/re2ry1464y

و زیرنویس فارسی فیلم ریوولور. ساخته گای ریچی.

http://www.box.net/shared/s52hi56mex

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 18:22  توسط روح الله و مصطفی  | 

Satoshi Kon: the Illusionist

 

کارگردانی که از سردرگم کردن تماشاگرش در محیط های داستانی اش لذت می برد، او عاشق آن است که چیزهایی را به تماشاگر نشان دهد که اصلاً انتظارش را ندارد. ساتوشی کان، چهره ی با استعداد و هوشمند دنیای پر فراز و نشیب انیمیشن که بعد از گذشت چندین سال کار و فعالیت، هنوز قبراق و سرحال، آثاری ماندگار خلق می کند. فیلم های کان، یکی پس از دیگری به یاد ماندنی تر، تفکر برانگیزتر، و به طرز غریبی دوست داشتنی تر هستند که باید توسط کسانی که دیدن انیمیشن را به عنوان یک بازی کودکانه ترک کرده اند، دیده شوند.

 فرزند هولایدو[1]ی ژاپن که مانند بسیار بچه هایی دیگر در ژاپن با عشق بسیار زیاد به مانگا بزرگ شد. در آن زمان انیمه های یاماتو و گاندام[2]، بر روی او و هم نسلانش تأثیر بسیار زیادی داشتند.

 

 من مانگا رو خیلی دوست داشتم. برای خودم طراحی هایی هم انجام می دادم ولی این طراحی ها همیشه یه جور جنبه ی سرگرمی داشتند؛ تا اینکه یه داستان رو به شکل مانگا طرح زدم و در مسابقه ی کودانشا شرکت کردم. برنده شدم. از اون به بعد بود که مانگا از حالت سرگرمی محض برای من در آمد و قسمتی از زندگی من شد.

به طور قطع می تونم بگم که به شدت تحت تاثیر مانگای دومو[3] و آکیرای کاتسوهیرو اتومو[4] قرار داشته ام.

 

 بعد از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان، به دانشگاه هنر ماساهینو وارد شد و به تحصیل در رشته ی Visual Art Communication Design پرداخت. با کمک فیلم های تری گیلیام قاب بندی و امکانات قاب را یاد گرفت و وارد دنیای انیمه شد. به عنوان طراح صحنه در Roujin Z کار کرد و طراح صحنه ی انیمه های دیگری هم شد. ولی اوج موفقیتش، اتنخاب شدن به عنوان طراح صحنه و همراهی با اُتومو در نوشتن فیلمنامه ی اپیزود رز مغناطیسی[5] در فیلم سه اپیزودی Memorizu بود.

 

 با خودم که فکر میکنم می بینم از هیچ کارگردانی به اندازه ی تری گیلیام تاثیر نگرفته ام؛ اون هم نه یکی دو تا از فیلمهاش بلکه مجموعه ی فیلم هاش. من عاشق فیلم های Time Bandits، برزیل و ماجراهای بارون مون شاوزن[6] او هستم.

 

پس از مدتها کسب تجربه در زمینه های مختلف، زمان آن رسیده بود که ساتوشی کان تمامی آرزوهایی را که تا به حال برای نشستن روی صندلی کارگردانی در سر پرورانده بود به واقعیت تبدیل کند. پیشنهاد ساخت یک تریلر روان شناسانه به نام Perfect Blue.

 قرار بود فیلم به صورت زنده فیلمبرداری شود اما پس از زلزله سال 94 و تعویق در ساخت آن تصمیم گرفته شد که فیلم به صورت انیمیشن ساخته شود. اکران Perfect Blue، موفقیتی چشمگیر برای کان به ارمغان آورد و او را به عنوان پدیده ای جدید به دنیای انیمه معرفی کرد.

 

 همیشه با خودم فکر می کردم که انیمه ها دیگه چیزی جز روبوت  و دختر خوشگل ندارند. برای من انیمه ها روز به روز خسته کننده تر می شدند. گاهی اوقات صدای اعتراض کارگردانای این انیمه ها رو می شنیدم که می گفتند بودجه ی کافی برای ساختن کارهای مورد علاقه اشان ندارند. ولی به نظر من این کارگردانان خودشون همینطوری اند و این رویه رو دوست دارند. اینا منو ناراحت می کرد. دست آخر تصمیم گرفتم که Perfect Blue رو با دیدگاهی کاملاً متفاوت نسبت به انیمه های گذشته بسازم.

 

 

 در سال 2001 انیمه ی بعدی کان درباره زندگی عاشقانه یک بازیگر سالخورده زن اکران شد. فیلمی که جدا از تکنیک های بی نقص در زمینه ی انیمیشن سازی، روایت فوق العاده زیبا و بی نظیری را در درون خود داشت. خلاقیت های ساتوشی کان در این اثر سبب شد تا استیون اسپیلبرگ و کمپانی اش دریم وورکز، مجذوب آن شدند و اکران جهانی اش را بر عهده گرفتند.

 

 

 ساتوشی کان در دو فیلم اول خود علاقه اش را به سینما و دنیای آن بارها و بارها نشان داده بود، ولی با سومین اثرش آن را به اوج خود رساند. سومین اثرش اقتباس زیبا و در خور توجه از سه پدرخوانده جان فورد است. پدرخوانده های توکیو.[7]

 

 

سال 2004- مامور بدگمانی[8]، اولین تجربه ی سریال سازی ساتوشی کان، مجموعه ای فوق العاده زیبا و در عین حال عجیب و غریب که داستان سر راست و متداومی همچون سریال های دیگر ندارد و تجربه ای کاملاً متفاوت را برای علاقه مندان سریال های انیمه بدست می دهد.

 

 

حسن ختام کارهای ساتوشی کان، پاپریکا[9] محصول سال 2006 اقتباسی ادبی بود که نامزدی شیر طلای ونیز را برایش به همراه آورد و وی را به یکی از بزرگترین انیماتورهای زنده ی دنیا بدل ساخت.

 

 

 

 

 

 



[1]  هولایدو نام شهر محل تولد ساتوشی کان است

[2] Gundam

[3]Dumo

[4] Katsuhiro Otomo

[5] Magnetic Rose

 [6] The Adventures of Baron Munchausen

این سه فیلم تری گیلیام که مضمون مشترک شکستن زمان را در خود دارند به سه گانه زمان مشهور هستند.

[7]  Tokyo Godfathers

[8]  Paranoia Agent

[9] Paprika

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 22:42  توسط روح الله و مصطفی  | 

کشتی نوح لهستانی

گرگور(گرگ) یانکایتیس

 

زندگی 

گرگور در سال 1972، در شهر وارساو لهستان متولد شد.

در سال 1995 از دانشکده هنرهای زیبای شهر وارساو فارغ التحصیل شد و نشان افتخاری از طرف ریاست دانشکده دریافت کرد.

در سال 2000 نخستین انیمیشن خود را با نام مانتیس[1] (آخوندک) به پایان رساند که جوایز متعددی در لهستان و دیگر نقاط جهان دریافت کرد.

 (من توسط استودیوی پلاتیج[2] استخدام شده ام؛ یکی از بهترین و کاملترین استودیوهای انیمیشن سازی  در داخل لهستان و تصمیم دارم تا حرفه ام را به عنوان یک آرتیست و انیماتور دیجیتالی در آنجا ادامه دهم.)

 او از سال 2003 تا به حال در (CafeFx) آمریکا مشغول به کار است. 4 انیمیشن کوتاه ساخته است (مانتیس، میراث[3]،خانه ی آینه[4] و آرک).  و هم چنین ساخت انیمشن و جلوه های ویژه ی فراوانی را برای فیلم های مختلفی نظیر: پسر جهنمی، گاتیکا، سین سیتی، مجمع آقایون باورنکردنی، هزارتوی پن، میست و ....) انجام داده است.

 او بیشتر به خاطر ساختن انیمیشن آرک که آخرین ساخته اش است، در خارج از لهستان به شهرتی همه گیر دست یافت. آرک در فستیوال کن 2007 نامزد نخل طلای بهترین فیلم کوتاه و برنده ی جایزه ی بهترین فیلم جشنواره ی (Siggarph Electronic Theater) شد.

پل دبوک (Paul Debevec) رئیس کمیته داوران سیگارف دلیل اصلی یکدستی کمیته برای دادن رأی اول به آرک را غیر از تکنیک زیبای به کار رفته در آن به انسانیت موجود در لایه های داستان، که احساسات قلبی انسانی را به چالش می کشد اشاره کرده است.

 گرگور هم اکنون در سانفرانسیسکو زندگی می کند و به حرفه ی خود در آنجا می پردازد.

 

آرک[5]

گرگ در سال 2001، در هنگام بازدید از سرداب های شهر رم،[6] ایده ی آرک به ذهنش آمد.

 (اصولا، هموارهً از فیلمها، کتابها، موسیقی و در کل، از زندگی واقعی الهام گرفته ام. پس از بازدید از رم و دیدن سردابهای آنجا، تصمیم گرفتم که چیزی تازه خلق کنم. قسمت بندی های مختلف آن قبرستان، تصویر یک کشتی بزرگ و پیچ در پیچ را در ذهنم تداعی کرد که صدها فراری را در خودش جای داده است و آنچه از تمامی این دالانهای پیچ واپیچ بیرون می زند و دیده می شود -مرگ-  است.)

 

درباره یانکایتیس می گویند که شخصیت ها و داستان های تاریکی را برای ساختن انتخاب می کند. اما او می گوید که تنها کاری که من نمی کنم این است که کار غیر طبیعی نمی کنم.

 بنابراین گرگور تصمیم گرفت تا انیمیشن کوتاهی با چنین مضمونی خلق کند.

 داستان زیبا و غمگین آرک درباره ی ویروس مرگباری است که تقریباً تمامی انسانها را نابود کرده است. و فیلم تلاش گروه بازمانده ی انسانها را نشان می دهد که با کشتی های بزرگی به امید یافتن سرزمین های دست نخورده و پاک از ویروس، سفر می کنند.

 ایده در ذهن گرگور شکل گرفته بود. در مورد شیوه ی ساختن انیمیشن به نتیجه رسیده بود و فقط یک مشکل وجود داشت؛ چهره ی شخصیت های داستان.

 

(من تصمیم گرفتم که شخصیت های فیلمم چهره ای همچون حیوان داشته باشند؛ شکل چشم ها و بینی آنها و ... . ایده ی اولیه ام هم بعد از نگاه کردن به یک حیوان به ذهنم آمد و بعد از دیدن آن، شخصیت هایم را به آن شکل در آوردم. به نظر من حیوانات منحصر به فرد هستند و این نکته ای است که مردم توجه نمی کنند. با همه ی این اوضاع و احوال، به نظرم چیزی رو خلق کردم که خیلی متداول نیست[7].)

 طراحی شخصیت ها قسمت آسان پروژه ی آرک بود. قسمت وحشتناک و سخت آن، ساختن فضای بزرگ و غار شکل و پر از جزئیات داخل کشتی بود. هر روشی که برای خلق آن به ذهن گرگورآمد، وقت گیر بود و نمی توانست به آن چیزی که در ذهن خود بود، جامه ی عمل بپوشاند. بنابراین تصمیم گرفت ماکت کوچکی را به  شکل مورد نظر بسازد و از آن با استفاده از دوربین عکاسی عکس بگیرد.

 (بعد از دیدن انیمیشن کوتاهی از برادران کوای[8] این ایده به ذهنم آمد. با خودم فکر کردم که اگر این قسمت از کارم را با تصاویر واقعی انجام دهم، بسیار زیباتر و بهتر به نظر می رسد، بعلاوه تنوع و هیجان بیشتری را باید تحمل کنم که از همیشه پشت کامپیوتر نشستن بهتر است. بنابراین عکسبرداری را شروع کردم و در این حین تهیه کننده ام مارسین کابیلسی[9] هم کمک بسیار زیادی به من و عواملم در ساختن ماکت کرد.)

 

کار به پایان خودش نزدیک شده بود. لوکیشن ها ساخته شده و شخصیت ها نیز طراحی شده بودند. حالا نوبت به کنار هم گذاشتن اینها رسیده بود که گرگور این کار را در تنهایی، با لپتاپ خودش انجام داد.

 

 ...

 

آرک با یکی از معروفترین مونولوگ های تاریخ ادبیات به عنوان جمله ای نمادین (در رابطه با درون­مایه پوچ گرای فیلم) آغاز می شود. یکی از شوم ترین و بی معنی ترین تشبیهات زندگی که از دهان مکبث پس از شنیدن خبر مرگ لیدی مکبث جاری می شود.

 

که نباشد زندگی هیچ الّا سایه ای لغزان و بازی هایِ بازی پیشه ای نادان که بازد چندگاهی پرخروش و جوش نقشی اندرین میدان و آنگه هیچ! زندگی افسانه ای ست کز لب شوریده مغزی گفته آید سربه­سر خشم و خروش و غرّش و غوغا، لیک بی­معنا!

شکسپیر، ویلیام، مکبث، ترجمه داریوش آشوری (پرده هفتم، مجلس پنجم)

 

*** نکته: دو تا از انیمیشن های کوتاه گرگور رو می شه از روی این سایت با کیفیت عالی دانلود کرد. میراث و آرک.

http://dekku.blogspot.com/search?q=GRZEGORZ+JONKAJTYS+

  


[1] Mantis

[2] Platige Studio

[3]  Legacy

[4]  House of Mirrors

[5] Ark

[6] گرگ یکی از عوامل فیلم  Quo Vadis? بود که به دلیل حضور این فیلم در شهر رم، به آنجا سفر کرده بود.

[7] The Ark

به معنی کشتی نوح می باشد. همانطور که از ماجرای نوح و کشتی اش مطلع هستید؛ نوح  به همراه خود و یارانش، تعدادی حیوان را نیز برای در امان ماندن از عذاب الهی وارد کشتی کرد. می توان گفت که این داستان،  یکی از مواردی است  که الهام بخش  یانکایتیس  برای خلق کشتی ای با اعضایی شبیه به حیوان بوده است.

[8] Quay Brothers

[9] Marcin Kobyleci

یکی از تهیه کننده های استودیوی پلاتیج می باشد که از کارهای مهمی که علاوه بر آرک تهیه کرده است،  می توان به دو شاهکار تومک یعنی هنر سقوط و کلیسای جامع اشاره کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 19:9  توسط روح الله و مصطفی  | 

Nausicaa: of the Valley of the Wind

نائوسیکاآ؛ از درّه ی باد

محصول 1984، کمپانی گیبلی

 

سال 1982. پس از درخواست های مکرر طرفداران میازاکی در مجله انیماژ[1] و دلگرمی های آنها، او تصمیم به خلق یک کامیک[2] گرفت: نائوسیکاآ[3].

میازاکی بارها اشاره کرده است که استعداد کشیدن مانگا را ندارد و با این کارش طرفداران خود و مجله را ناامید می کند.

«من شروع کردم که آنچه از نائوسیکاآ در ذهن دارم، برای کشیدن و داستان پردازی آماده کنم و تازه  فهمیدم که محکوم به فنا شده ام.»

این کارِ «سخت» 14 سال ادامه پیدا کرد، در 7 قسمت نوشته و در انیماژ منتشر شد. دو سال بعد،  اولین فیلم میازاکی که تمامی ایده آن از خود میازاکی بود، حول محور همین شخصیت ساخته شد، که تفاوت های اساسی، به خصوص در پایان بندی دو اثر وجود دارد که این تفاوتها دستاورد تمامی اتفاقاتی است که در آن 14 سال برای میازاکی پیش آمده بود.

 

میازاکی برای خلق شخصیت نائوسیکاآ از سه منبع الهام گرفته است:

«نائوسیکاآ نام دختر شاه فئاسیان[4] در ادیسه هومر است و من از همان اولین بار که به او در ترجمه کوچک شده ی  ژاپنی اساطیرِ یونان باستانِ برنارد اوسلین[5] برخوردم، مجذوبش شدم و بعدها که واقعا اُدیسه را خواندم نااُمید شدم که چرا همان جلال و شکوهی که در اساطیر یونان باستان اوسلین حول شخصیت نائوسیکاآ وجود دارد در داستان واقعی نیست. اما من همچنان علاقمند بودم و دلیل علاقه من آن سه صفحه ای بود که در اساطیر یونان باستان اوسلین درباره نائوسیکاآ وجود داشت نه متن کامل اُدیسه ی هومر... اوسلین نائوسیکاآ را اینگونه توصیف می کند: نائوسیکاآ دختری خیالاتی و زیبا، با قدم هایی سبک و نرم، عاشق نواختن چنگ و خواندن آواز، بیش از آن حدی که قرار باشد خواستگارانش را جذب کند یا در پی جلب دیگر دلخوشی های زمینی باشد. او کاملا شیفته طبیعت بود و شخصیت منطقی و استواری داشت. این او بود که اولیس زخمی و پوشیده از خون را که در آبهای ساحلی شناور بود نجات داد و از او پرستاری کرد و با آوازهایی که برای او سرود روح و روان او را آرامش بخشید... پدر و مادر او که نگران بودند مبادا او عاشق شود، اولیس را مجاب کردند که برود. نائوسیکاآ تاجایی که کشتی اولیس در افق دیده می شد آن را دنبال کرد...افسانه هایی هست که او هرگز ازدواج نکرد و تا آخر عمر سفر کرد و شرح ماجراهای اولیس را در میادین شهرهای زیادی نقالی کرد...»

میازاکی اشاره می کند که نائوسیکاآ او را به یاد یک افسانه قدیمی ژاپنی متعلق به قرن 12 انداخت که قهرمان آن شاهدختی عاشق طبیعت بود. آن داستان «شاهدختی که عاشق حشرات بود[6]» نام دارد که در مجموعه ای به نام «داستانهایی از گذشته و حال[7]» جمع آوری شده است.

«...او موجود نامتعارفی شناخته می شد چرا که حتی بعد از رسیدن به سن ازدواج هنوز دوست داشت در دشت ها بازی کند. وقتی کرم ابریشم می خواست به پروانه تبدیل شود او سحر می شد... ابروها و دندان های او برخلاف انسان های دیگر داستان تیره و روشن بودند که حتی او را از نظر ظاهر هم با افراد دیگر متمایز می کرد. هنگام کودکی کاری جز نگرانی برای آن دختر از دست من بر نمی آمد...»

نائوسیکاآیی که در مانگا و انیمه ی میازاکی آفریده شده است ترکیبی است از نائوسیکاآی هومر، اِوسلین و شاهدخت عاشق حشرات و دلمشغولی هایی که میازاکی در هنگام خواندن این هر سه متن با خود همراه داشته است و شاید راهکارهایی برای رستگاری این شخصیت که او را اینگونه مجذوب خود ساخته بود.

 

اشاره کردیم که مانگای نائوسیکاآ 14 سال طول کشید و تفاوت هایی اساسی مخصوصاً در پایان آن با نسخه انیمه وجود دارد. دلیل اصلی این تفاوت ها را می توان در تغییرات ایدئولوژیک میازاکی و رویکرد سیاسی و اجتماعی او دانست. چرا که در سالهای دانشجویی، او از فعالان جنبش کمونیسم بود و شیفته تفکرات مارکس برای به وجود آوردن یک جامعه کاملا آزاد و دموکراتیک. اما در سالهای پایانی دهه 80 او از این تفکرات دست شست همانگونه که خود می گوید: « روسها میگن، اگه تا 15 سالگی مارکسیست نباشی قلب نداری و اگه بعد از 30 سالگی ات هنوز مارکسیستی مغز نداری.» پس آنچه درباره اشارات مذهبی پایان انیمه نائوسیکاآ گفته می شود قاعدتاً نباید پایه و اساس محکمی داشته باشد.

 

در هنگام پخش جهانی نائوسیکاآ اتفاق «احمقانه» ای افتاد. شرکت مسئول پخش فیلم در اروپا و امریکا، نیو ورلد پیکچرز، نسخه ی دستکاری شده ای از فیلم را بدون اطلاع سازندگان آن پخش کرد. در این نسخه صحنه های زیادی از فیلم به خاطر آرامش یا طمأنینه ی موجود­ در داستان، فدای یک فیلم اکشن ماجراجویی شدند و با دوبله غلط و بی معنی انگلیسی، آنچه از آب در آمد همه چیز بود جز نائوسیکاآی میازاکی. آنها حتی نام فیلم را هم تغییر دادند[8] و اسم نائوسیکاآ به زاندرا تغییر پیدا کرد. کمپانی تازه تأسیس گیبلی پس از اکران این نسخه آلوده، وحشت زده از طرفداران خواست که این اشتباه بزرگ (نسخه امریکایی) را فراموش کنند و بلافاصله قراردادش را با شرکت امریکایی فسخ کرد.

 

آخرین نکته ای که به ذهن ما می رسد تا خاطر نشان کنیم!

بعد از ساخته شدن فیلم و دیده شدن آن، سازمان جهانی حفاظت از محیط زیست از میازاکی و گیبلی به خاطر داشتن آرمان هایی برای زندگیِ در تعادل، میان انسان و طبیعت، تقدیر کرد؛ درون مایه ای که در فیلم های دیگر میازاکی نیز به چشم می خورد، مخصوصاً پرینسس مونونوکه. 



[1]  Animage

[2] (Manga (japanese comic strip

[3]  Nausicaa

[4]  Phaeacian

[5]  Greek Mythalogy by Bernard Evslin

[6]   The Princess Who Loved Insects

[7]  The Tales of the Past and Present

[8]  The Warriors of the Wind

عنوان اریجینال انیمه، نائوسیکاآ: از دره ی باد است. از اینجا می توان نبوغ تهیه کنندگان امریکایی را کشف کرد که چطور و بر چه اساسی عنوان جنگجویان باد را برای این انیمه در نظر گرفته اند. همانگونه که پیداست تنها عامل وادارنده هیجان انگیز کردن ماجراست.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 13:27  توسط روح الله و مصطفی  | 

پس از زندگینامه ا ی مختصر از میازاکی و کلیتی که از انیمه و مانگا نوشتیم، تصمیم داریم که فیلم هایی را که هایائو میازاکی در سالهای فعالیت هنری اش خلق کرده است بررسی کنیم. (در اینجا بررسی به معنی نقد نیست بلکه آشنایی مختصر و مفیدی از فیلم های میازاکی خواهد بود.)

Future Boy Conan

در سال 1978، میازاکی برای اولین بار به عنوان کارگردان اصلی یک سریال، حضور پیدا کرد. خلق شخصیت ها، فیلم نامه و کارگردانی، به عهده ی خود او بود که دستیاران همیشگی اش، ایسائو تاکاهاتا (کارگردان انمیشن هایی همچون پوم پوکو و آرامگاهی برای شب پره ها)، یاسو اوتساکا و یوشیفومی کوندو ( کارگردان نجوای دل که به همراه یاسو، کمک زیادی به میازاکی در انیمیشن های بعدی اش انجام می دهند )  و همچنین کِیجی هایاکاوا که در چند قسمت سریال همانند ایسائو تاکاهاتا به عنوان دستیار کارگردان حضور داشت، وی را همراهی کردند.

داستان این سریال 26 قسمتی که از روی رمان جذر و مد باورنکردنی الکساندر کی ساخته شده است، درباره ی فضای آپوکالیپسی بعد از جنگ های هسته ای می باشد که گروهی از مردم جان سالم بدر برده اند و در بین این افراد، پسری به نام کونان وجود دارد که با دختری به نام لانا آشنا شده و ماجراهایی برای این دو به وجود می آید.

کونان و لانا که شخصیت های اصلی این کارتون هستند را به عنوان مدل های اولیه ی میازاکی، برای خلق پازو و شیتا در لاپیوتا در نظر می گیرند.

شخصیت پردازی این سریال رو می توان نمونه های اولیه ای از شخصیت هایی دانست که در سرتاسر آثار بعدی میازاکی به وضوح دیده می شوند: دختری که با طبیعت در تماس است، زن جنگجویی که به نظر عنصر مخرب و ترسناکی می رسد در صورتی که وی شخصیت منفی اصلی (antagonist) فیلم نیست و پسری که به نظر سرنوشت برای او به طوری رغم خورده است که به این دختر برسد.

 

The Castle of Cagliostro

 

نخستین فیلم وی که از روی سریال معروف (lupin the third) ساخته شده است، درباره ی نوه ی آرسن لوپن و اتفاقاتی است که برای وی و دوستش می افتد. این فیلم نتوانست توجه دوستداران سریال را برآورده کند، زیرا می گفتند که آرسن در سریال شخصیت خانم باز و مرموزی دارد که در این فیلم رعایت نشده است.

تفاوتی که این فیلم با بقیه ی کارهای میازاکی دارد این است که در این انیمیشن، میازاکی به فضای فانتزی وارد نشده و داستان خود را در همان فضای عادی زندگی روزمره روایت می کند؛ یعنی می توان گفت که این فیلمش، کمتر میازاکی ای است.

 

Sherlock Hound

 

در سال 1981بین (Tokyo Movie Shinsha)  و (Rai) شبکه ی تلویزیونی  ایتالیا قراردادی بسته شد تا مجموعه ای را براساس سری کتاب های شرلوک هولمز تهیه کنند. در نتیجه از هایائو میازاکی درخواست کردند و وی 6 قسمت را  برای آنها نوشته و کارگردانی کرد (کل مجموعه 26 قسمت می باشد)، ولی پخش آنها تا زمانی که از دارایی های آرتور کانن دویل کپی رایت دریافت کنند، معطل ماند. پس از دریافت کپی رایت، کلیه ی عواملی که در آن 6 قسمت همکاری داشتند، کنار رفته و عوامل و دست اندرکاران جدیدی برای ادامه ی سریال به کار گماشته شدند. (البته فیلم نامه ی برخی از این قسمت ها نیز کار میازاکی هستند که وی آنها را در همان زمانی که 6 قسمت خودش را می ساخته، نوشته است.)

کلیه شخصیت های این مجموعه را حیوان ها تشکیل می دهندکه بیشتر آنها را سگ و مابقی را،  برای مثال، واتسون: روباه، پرفسور موریارتی: گرگ و حیوانات دیگر شکل می دهند.

این آخرین مجموعه ای است که میازاکی در آن حضور داشته است.

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 3:1  توسط روح الله و مصطفی  | 

the Japanese Animation & Comic

 انیمه[1] و مانگا

 

به طور کلّی به انیمیشن هایی که در ژاپن ساخته می شود و در تمام دنیا به عنوان انیمیشن ژاپنی در نظر گرفته می شود، انیمه می گویند. انیمه، هم می تواند با دست تهیه شود و هم به صورت کامپیوتری تولید شود. این انیمیشن ها به صورت سریال های تلویزیونی، فیلم، ویدئو کلیپ، ویدئو های بازی، تبلیغات و ... عرضه می شوند.

 مانگا همان کامیک استریپ ژاپنی است که سابقه ی تاریخی اش به صدها سال قبل بر میگیردد. امّا امروزه به طور کلی عنوان مانگا و انیمه در کنار هم به عنوان انیمیشن های ژاپنی شناخته می شوند که البته به معنی یکسانی معنی این دو واژه نیست بلکه به خاطر روزافزونی انیمه هایی است که بر اساس مانگا ها ساخته می شوند.

 

اما مانگا و انیمه ویژگی هایی خاصّ خود دارند که امروزه بعد از همه گیر شدن این نوع، در انیمیشن ها و کامیک استریپ های امریکایی و اروپایی هم وارد شده اند. یکی از تفاوت های اصلی مانگا با کامیک های امریکایی، محدودیت داستانی مانگاست به نویسنده اش. یعنی یک مانگا درست مثل یک رمان توسط یک نویسنده از ابتدا تا انتها نوشته می شود. نه مانند انواع امریکایی که ابتدا شخصیتی با ویژگی های خاص خلق می شود و بعد توسط گروهی از نویسندگان، سالهای زیادی، با داستان ها و ماجراهای زیادی ساخته و پرداخته می شوند.[2]

به طور کلی موضوعات به کار رفته در مانگا را می توان در سه عنوان جای داد:

1-    زندگی روزمره و فرهنگ مربوط به آن

2-    موضوعاتی با تکیه بر روح و روان و ماورا

3-    موضوعات آینده نگر با تکیه بر پایان زمان و آپوکالیپس

 

 مانگا و انیمه برای همه ی سنین فرهنگی ساخته و تهیه می شوند. آنها از نشان دادن تصویر خشونت، مرگ و س-ک-س ابایی ندارند.

آنها، حتماً روایت گر اتفاقاتی که بر سر راه سوپر قهرمانان قرار می گیرد نیستند و می توانند حتی داستان هایی مدرسه ای یا اداری باشند.

شخصیت ها، قهرمانان واقعی مانگا و انیمه اند نه داستان. یعنی شخصیت ها هستند که داستان را مهم می کنند با کارهایی که انجام می دهند یا تغییراتی که می کنند. شخصیت های مانگا و انیمه انسان هایی با روح و فکر هستند که درگیر ماجراهای مافوق بشری یا بشری می شوند و در این گیر و دار شکل می گیرند. حتی شخصیت های منفی هم روح و جهان بینی خاص خود دارند که حتی ممکن است توبه یا تغییر کنند.

و یکی دیگر از مهم ترین ویژگی های مانگا و انیمه ساختار خاصی است که برای چهره ها و اندام در آنها شکل گرفته است. یک مانگا و انیمه در نگاه اول قابل تشخیص است فقط با نگاه کردن به شخصیت ها.

   

  تاریخچه ی انیمه

 

آسترو بوی

اوسامو تزوکا

 

در اوایل قرن بیستم، فیلم سازهای ژاپنی برای اولین بار، تکنیک های انیمیشن سازی را که قبلاً در فرانسه، آمریکا، روسیه و آلمان کشف شده بود، امتحان کردند. نخستین انیمیشن ساخته شده، به سال 1917 برمی گردد که یک کلیپ دو دقیقه ای از یک سامورائی است که مشغول تمرین با شمشیرش می باشد.

در دهه ی 1930، انیمیشن سازی به جایگاهی در ژاپن رسید که به نوعی جایگزین فیلم های سینمایی شد. چرا که برخلاف امریکا، صنعت فیلم سازی ژاپن با مشکلات عدم موفقیت در گیشه، نبودن لوکیشن های مناسب و کمبود بازیگر روبرو بود؛ به طوری که، بدلیل نبود بازیگرانی با قیافه هایی غربی، نمی توانستند در اروپا، امریکا و خیلی مکان های دیگر فیلم بسازند. انیمیشن این اجازه را به آنها میداد که به راحتی هر شخصیت و مکانی که دوست دارند، خلق کنند.

در سال 1937، انیمیشن موفق دیزنی (سفید برفی و هفت کوتوله)، تاثیر فوق العاده زیادی بر انیماتورهای ژاپنی گذاشت. یکی از این انیماتورها اُسامو تزوکا[3] نام دارد که تکنیک های مختلفی را از انیمیشن های والت دیزنی فرا گرفت و وارد فرهنگ انیمیشن سازی ژاپن کرد. تزوکا، نخستین انیمیشن ساز مهم تاریخ ژاپن می باشد که از او به عنوان پدر انیمیشن سازی در ژاپن یاد می شد. بهترین کار تزوکا که نخستین انیمیشن مهم سینمای ژاپن نیز می باشد، ASTRO BOY  نام دارد. بعد از تزوکا، روند روبه رشدی در انیمیشن سازی ژاپن آغاز شد که با آمدن نسل انیماتورهای بزرگی چون تاکاهاتا، میازاکی، اوتومو، رینتارو، ساتوشی کان و ماموری اوشی و ... امروزه انیمیشن ژاپنی با ویژگی های خاص خود به یکی از مراجع فرهنگ سینمایی تبدیل شده است. 

 
موخره: در این سایت می توانید پروفایل انیمه ها و مانگاهای ساخته شده را بیابید.

1- با تلفظ صحیح اَنی - می

 -  از نمونه های امریکایی که تحت تأثیر مانگا به کتب مستقل نویسنده تبدیل شده اند می توان به سین سیتی فرانک میلر اشاره کرد.[2]

[3] Osamu Tezuka

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 4:29  توسط روح الله و مصطفی  | 

!Hayao Miyazaki: the greatest director of the world

هایائو میازاکی در جولای 1941 متولد شد.  پدرش در دورة جنگ دوم جهانی، کارخانة تولید باله ی هواپیماهای جنگنده ی زیرو (zero) را اداره می کرد. مادرش یک روشنفکر و زنی سخت گیر بود. جوان ترین برادر هایائو می گوید که شخصیت دولا(Dola) در فیلم لاپیوتا: قلعه ای در آسمان[1]، از جهت رفتاری و منش بسیار شبیه مادرش است.

هایائو یک برادر از خود بزرگتر دارد به نام آرِتا که در سال 39 به دنیا آمده است. برادرهای دیگر هایائو، یوتاکا و شیرو هستند که یوتاکا در سال 44 بدنیا آمده است. (در سایت رسمی میازاکی -nausicaa.net تولد شیرو unknown است!).

در سال 1944 خانوادة میازاکی به خاطر عدم امنیت مجبور به ترک شهر خود شدند و به شهری که کارخانه پدرش آنجا بود مهاجرت کردند.

در سالهای 47 تا 55 مادر هایائو، به خاطر بیماری سل در بستر بیماری بود. او چند سال اول را در بیمارستان سپری کرد. هایائو، به نوعی، همسایه ی من توتورو را با الهام و در ستایش آن سالهای سخت ساخته است. بسیاری از منتقدین این انیمیشن را نوعی " داستانِ من[2] " یا زندگینامه ی خود نوشت می دانند.

بین سالهای 56 تا 58، هایائو دبیرستان خود را که تا مقطع دوم بیشتر نداشت ترک کرد و به دبیرستان مجهزتری رفت. در مقطع سوم او اولین انیمه ی تمام رنگی بلند، ساختة یابوشیتا تاییجی برای کمپانی توئی دوگا را دید و بسیار تحت تأثیر قرار گرفت و تصمیم گرفت تا یک طراح کامیک بشود. اما متوجه شد که تا به حال تنها نقاشی های هواپیما و آلات جنگی کشیده است و نمی تواند انسان ها را بکشد.  

در سالهای 59 تا 62 دبیرستان را تمام کرد و وارد دانشگاه شد. برای تحصیل رشته ی اقتصاد را انتخاب کرد. در همین ایام به کلاب تحقیقات ادبیات کودکان ملحق شد که در آن دوران، نزدیک ترین چیز به کامیک بوک ها بود.

در سال 1963 هایائو با مدرک علوم سیاسی و اقتصاد فارغ التحصیل شد و بلافاصله  به استخدام  شرکت انیمیشن سازی توئی دوگا درآمد. در ساخت انیمیشن های " سگ نگهبان بو بو[3]" و " کن، پسر گرگ[4]"  همکاری کرد. حقوق ماهیانه ی او در آن موقع 19.500 ین بود که 6000 ین آن هزینه ی اجاره آپارتمان او می شد. اما خیلی زود، بعد از آمدن میازاکی به توئی دوگا، درگیری هایی میان اتحادیه ی کارمندان و صاحبان شرکت رخ داد که میازاکی رهبری تظاهرات کنندگان را به عهده داشت.

در سال 1984 میازاکی دبیر ارشد اتحادیه کارگران توئی شد و با آکمی اُتای انیماتور، Dateکرد! ( در آن سال ایسائو تاکاهاتا کارگردان مقبره شاپرکها و پوم پوکو و همکار همیشگی میازاکی -  نائب رئیس بود).

در پاییز 1965 میازاکی داوطلب کمک به تاکاهاتا شد که پیش از این برای انیمیشن شاهزاده ی خورشید[5] به گروه تهیه کنندگان پیوسته بود. فکر می کرد که این آخرین شانس او برای همکاری در یک انیمیشن خواهد بود. او با تاکاهاتا که کارگردان فیلم بود و یاسوئو آتسوکو که کارگردان انیمیشنی[6] بود قراردادی امضا کرد که تا هروقت ساخت انیمیشن طولانی شود ادامه خواهد داد. در همین ایام هایائو با آکمی اُتای که کی انیماتور (key animator)  شاهزاده ی خورشید بود ازدواج کرد. آن زوج به حومه ی توکیو نقل مکان کردند.

در 1967 اولین پسر آنها به دنیا آمد. و در سال 1968 شاهزاده ی خورشید اکران شد. در همان سال هایائو و آکمی به کار بر روی انیمیشن (puss in the boots) مشغول شدند.  میازاکی در این فیلم کی انیماتور بود.

در 1969 آکمی به گروه سازندگان کشتی روح پرنده[7] ملحق شد که میازاکی باز کی انیماتور آن بود.

پسر دوم آنها در آوریل 1969 بدنیا آمد؛ بعدها او به دانشگاه شینشو رفت و به تحصیل در رشته ی جنگلداری ( یا درخت شناسی) پرداخت.

در سال 1970، میازاکی به شهر توکوروزاوا نقل مکان کرد و به مقام ریاست در سایتاما رسید.

در سال 1971، میازاکی توئی دوگا را ترک کرد تا به تاکاهاتا و یوئیچی اوتابه در  A-Pro بپیوندد. سپس به همراه یوتاکا فوجیوکا، رئیس فیلم توکیو، به سوئد سفر کرد تا اجازه ساخت پی پی جوراب بلند را دریافت کند که موفق نشد.

در ژوئن 1973، میازاکی، تاکاهاتا و اوتابه A-Pro را ترک کردند و به زوئیو پیوستند. در جولای همان سال، به سوئیس سفر کرد تا برای طراحی صحنه هایدی: دختر آلپ الهام بگیرد.

در سال 1975، به آرژانتین و ایتالیا رفت تا این بار برای سریال سه هزار مایل در جست و جوی مادر آمادگی ذهنی برای طراحی لوکیشن ها را پیدا کند.

در سال 1980، هایائو به عنوان استاد اصلی انیماتور های جدید در (Telecom) انتخاب شد. در همینجا بود که از نام کمپانی اش به عنوان اسم مستعار استفاده کرد و این در حالی بود که داشت قسمت 145 و 155 سریال (LUPIN III) را کارگردانی می کرد.

در سال 1983، پروژه ی انیمه ی (نائوسیکاآی دره ی باد[8]) آغاز شد. در ماه می، تاکاهاتا  به عنوان تهیه کننده و (Topcraft) به عنوان استودیوی تولید کننده ی فیلم انتخاب شدند. در آن زمان، شیرو برادر جوانتر هایائو، در هاکوهودو ( دومین آژانس بزرگ تبلیغاتی ژاپن ) کار می کرد؛ بنابراین این مسئله ی خیلی عجیبی نیست که نائوسیکاآ، با سرمایه گذاری مشترک توکوما و هاکوهودو تولید شد. در ماه جولای، مادر هایائو در حالی که 71 سالش بود، از دنیا رفت. بنابراین پروژه ی نائوسیکاآ، در ماه بعد از پی گرفته شد.

در آوریل 1985، (Studio Ghibli) در کیچیجوئی، در شهر موساشینو تأسیس شد و لاپیوتا: قلعه ای در آسمان را تولید کرد. (مدیریت تولید استودیو Topcraft، به عنوان مدیر Studio Ghibli انتخاب شد). میازاکی در ماه می، به ولز رفت تا خود را برای انیمه ی بعدی[9] آماده کند.

 



[1]Laputa: the Castle in the sky

[2]  I STORY

[3] Watchdog Bow Bow

[4] Wolf boy Ken

[5] Prince of the Sun

[6] Animation Director

[7] The Flying Ghost Ship

[8] Nausicaa of the Valley of the Wind

[9] My Neighbor’s Tottoro

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 21:33  توسط روح الله و مصطفی  | 

.Life is like a cigarette, smoke it to the butt

هدف از نوشتن مطلب امروز ما درباره ی آدام الیوت، چند نکته است که باید به آنها اشاره کنیم:

1- هاروی کرامپت، یکی از قشنگ ترین انمیشن کوتاه هاییه که  تا به حال دیده ایم، بنابراین تصمیم گرفتیم به کسانی که با این انیمیشن و کارگردان آن آشنا نیستند، آشنایی مختصری بدیم.

2- مطلبی به زبان فارسی در مورد این کارگردان پیدا نکردیم. با خودمون گفتیم،  بد نیست که مطلب مختصری به زبان فارسی در مورد این کارگردان بنویسیم.

3- آدام الیوت رو دوست داریم. فرصت رو مناسب دیدیم تا در مورد اون مطالبی بخونیم و بنویسیم تا علاوه بر خودمان، شما هم لذت ببرید.

 

 Adam Elliot

 

آدام الیوت، کارگردان برنده ی جایزه ی اسکار، هم اکنون به یکی از معروفترین انیماتورها در سراسر جهان تبدیل شده است. برای تقریباً یک دهه، فیلم هایش، عمو، پسر عمو، برادر، هاروی کرامپت، در سراسر دنیا دیده شده اند و در بیش از 500 جشنواره شرکت کرده اند. سرآمد این جشنواره ها، اسکار سال 2003 بود که جایزه ی بهترین انیمیشن کوتاه را برای هاروی کرامپت فراهم آورد.

 

آدام  در دوم ماه ژانویه ی سال 1972به دنیا آمد. وی در خانواده ای استرالیایی،  به همراه پدرش(یک دلقک بازنشسته)، مادرش(آرایشگر)، دو تا برادرش، خواهرش و دو تا طوطی، به نام های سانی و شر، در حومه ای  به نام شریمپ  و در مزرعه ای به نام پاون زندگی می کردند. بعد از اینکه مزرعه ی پاون دچار ورشکستگی شد، پدر آدام دست خانواده را گرفت و به یک از شهرهای ملبورن برد و یک مغازه ی ابزار فروشی خرید.

آدام، پسری خجالتی بود که دوست داشت خودش را داخل اتاق خوابش قفل کند و به نقاشی و ساختن چیزهایی با استفاده از لوله پاک کن و قوطی تخم مرغ  بپردازد. در سن 12 سالگی، به یک مدرسه خصوصی فرستاده شد. او در هنر، ادبیات انگلیسی، عکس برداری، نقاشی و مجسمه سازی بیش از چیزهای دیگر موفق بود. بازیگری را خیلی دوست داشت و در آخرین سال تحصیلش، جایزه ی پر افتخار ترین فرد مدرسه را، به خاطر بازی بسیار خوبی که در نقش دکتر واتسون، در نمایش شرلوک هولمز به نام مرگ باورنکردنی کشیش توسکا داشت گرفت. بعد از ترک مدرسه، 5 سال را به طراحی عکس تی شرت، دریک سوپر مارکت محلی گذراند.

در سال 1996، آدام تصمیم گرفت به دانشگاه برود؛ در نتیجه به کالج هنرهای ویکتوریا رفت و به تحصیل در زمینه ی انیمیشن پرداخت. در آنجا بود که اولین انیمیشن خود، به نام عمو را ساخت. بعد از فارغ التحصیل شدن در سال 1997، دو قسمت دیگر از تریلوژی خود با نام های، پسر عمو و برادر کامل کرد. در سال 2003، هاروی کرامپت را که راوی گر آن[1]، جفری راش بود، برای ملودراما پیکچرز ساخت. این فیلم، علاوه بر اینکه جایزه ی اسکار بهترین انیمیشن کوتاه را از آن خود کرد، در سال 2006، از سوی فستیوال بین المللی اَنِسی فرانسه،  به عنوان یکی از 100 انیمیشن برتر طول تاریخ سینما انتخاب شد. از دیگر موفقیت های مهم آدام می توان به 5 بار بردن جایزه ی AFI(جشنواره ی  انستیتوی استرالیا) و انتخاب شدن به عنوان داور و یکی از اعضای اصلی فستیوال های مختلف سینمایی اشاره کرد.

شیوه ی انیمیشن سازی آدام الیوت، کلای موشن[2] است که یکی از انواع استاپ موشن[3] می باشد. در کلای موشن، پس از ساختن شی مورد نظر از خاک رس یا خمیر بازی.، آن را در روی صفحه گذاشته و سپس از آن عکس می گیرند، به شی حرکت مختصری داده و دوباره از آن عکس می گیرند و دوباره حرکت مختصر دیگری داده و عکس دیگری گرفته می شود. این حرکت آن قدر ادامه یافته  تا اینکه کارگردان به آن چیزی که مورد نظرش است، می رسد. این حرکات که کاملاً توسط دست انسان صورت گرفته و سپس عکس های متعددی از آن ها گرفته می شود، در پایان تداعی کننده ی این است که شی خود به خود به حرکت در آمده است.

  


[1] Narrator

[2] Clay Motion

[3]  Stop Motion

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 0:2  توسط روح الله و مصطفی  | 

!Hangmen Also Dance

                                        

 اولین مطلبمون درباره فیلمساز محبوبمون نیست. بلکه درباره جدید ترین کشفمونه. امیدوارم آدمای زیادی باشن که این فیلمساز خوب را قبلا کشف کرده باشن. فوق العاده اس. فقط با دو تا انیمیشن کوتاه. ما منابع انگلیسی ای درباره ایشون پیدا نکردیم و این چند خط رو هم از یه مصاحبه بیرون کشیدیم که توی سایت تهیه کننده ی آثار کارگردان منتشر شده بود. اگه با تورنت آشنایی دارین گیر آوردن کارتوناش کاری ندارن در غیر این صورت می تونید از ما بگیرین! شوخی کردم چون واقعا وقت این کارو نداریم مگر اینکه از دوستان نزدیکمون باشین که در اون حالت احتیاج نداره بخواین. خود ما از شدت هیجان این کارارو برای همه دوستامون می فرستیم.

 Tomek Baginski

تومک باجینسکی متولد ( 10 ژانویه 1976) انیماتور بزرگ لهستانی نامزد جایزه ی اسکار و برنده ی  جایزه ی بافتا می باشد. عمده شهرت وی،  بدلیل ساخت انمیشن های کوتاه سینمایی  و تبلیغات تلویزیونی است که برای تلویزیون لهستان ساخته و می سازد. در اینجا می خواهیم نگاه مختصری به زندگی سینمائی تومک و همچنین مراحل ساخت و تولید دو انیمیشن کوتاه وی بپردازیم.

                                                                                                                      

  (The Cathedral) کلیسای جامع

 

 تومک کار خود را با ساختن انیمیشن های تبلیغاتی برای تلویزیون آغاز کرد، ولی بعد از 5 سال،  به این نتیجه رسید که باید دست به کار بزرگتری بزند و انیمیشنی با کیفیتی بالاتر بسازد. اولین کاری که کرد، این بود که با نویسنده ی لهستانی آثار علمی- تخیلی، یاسک دوکاج تماس گرفت و از وی خواست که در مقام فیلم نامه نویس به وی کمک کند. یاسک دوکاج قبول کرد و حدود 400 صفحه از داستان ها و یادداشت های مختلفی که داشت، برای وی فرستاد. 80 صفحه از آن 400 صفحه، داستان کوتاهی به نام کلیسای جامع بود که تومک را به خود مشغول کرد.تومک آن چیزی را که دنبالش می گشت، پیدا کرده بود. در نتیجه تصمیم گرفت که روی این پروژه کار کند؛ ولی کار سختی بود، زیرا برگرداندن 80 صفحه در قالب فیلم، آن هم فقط 7 دقیقه کار آسانی نبود. ولی تومک از داستان خوشش آمده بود و گوشش به این چیزها بدهکار نبود. 6 ماه روی این پروژه وقت گذاشت و فیلم نامه ی نهائی را به دو صفحه تبدیل کرد. در این مورد می گوید: ( داستان کلیسای جامع را می توان حتی در یک خط هم روایت کرد ولی آنچه که مهم است، آن حال و هوایی است که هم در داستان یاسک وجود دارد و هم در فیلم من.) پروژه به پایان رسید. کلیسای جامع اکران شد. واکنش ها در مقابل این انیمیشن: جایزه ی سیگراف به عنوان بهترین انیمیشن کوتاه، اژدهای نقره ای فستیوال کراکو، بهترین انیمیشن دیجیتالی کوتاه فستیوال باف، گراند پریکس انیماگو، جایزه ی تماشاگران در هنر آینده و مهمتر از همه، نامزدی اسکار سال 2002که وی را به جایگاه بالایی در بین انیمیشن ساز های لهستانی تبدیل کرد.تومک ، به جایگاهی که آرزوی آن را داشت، رسید.

                                                                                                                                        

  (Fallen Art)هنر سقوط

همه چیز به تومک روی آورده بود. همه جا از او صحبت می کردند، او را به عنوان انیمیشن سازی بزرگ معرفی می کردند و انواع  تعریف ها وتمجیدها از کلسای جامع صورت می گرفت. بعد از مدت زمانی به همین ترتیب، تومک با خود اندیشید که آیا این احمقانه نیست که آدم را فقط با یک انیمیشن، انیمیشن سازی بزرگ معرفی کنند و یک کارگردان را فقط با یک فیلم بشناسند؟ این تفکر، جرقه ی اولیه ای بود تا تومک به فکر ساخت انیمیشن دیگری بیفتد. البته یک سالی را دوباره به ساخت تبلیغات تلویزیونی پرداخت ولی تبلیغات چیزی نبود که تومک را سیراب کند. تومک بعد از ساختن کلیسای جامع همواره به فکر ساختن انیمیشن دیگری بود و این عوامل همه دست به دست هم دادند تا تومک به فکر ساختن هنر سقوط بیفتد. همانطور که خودش می گوید، موضوع هنر سقوط را مدت ها قبل از کلیسای جامع در ذهن داشته و بعد از این انیمیشن، فرصت خوبی بود تا آن را در قالب یک فیلم در بیارد؛ کمدی سیاهی درباره ی سربازان. تفاوتی که هنر سقوط با کلیسای جامع داشت، این بود که هنر سقوط یک کار گروهی بود ولی کلیسای جامع یک کار انفرادی. بنابراین مدت زمان کمتری احتیاج داشت که پروژه به پایان برسد. کار گروهیه هنر سقوط بدین معنی بود که فیلم نامه، استوری بورد، بیشتر مدل ها، انیمیشن و ... به عهده تومک بود و باقی کار بین دیگر اعضای گروه تقسیم شده بود. پروژه به پایان رسید و اکران شد. نتیجه: بردن یکی از مهم ترین جوایزسینمایی برای یک انیمیشن کوتاه، بافتا. تومک، هم اکنون به جایگاه بالایی در زمینه ی انیمیشن سازی دست یافته است و همه منتظر شاهکار دیگری از این نابغه ی لهستانی هستند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:50  توسط روح الله و مصطفی  |