سرچشمه جاودانگی؛ ساخته دارن آرونوفسکی
بنابراین خداوند آدم را بیرون کرد و در سمت شرق باغ عدن فرشتگانی قرار داد تا با شمشیر آتشینی که به هر طرف می چرخید، راه «درخت حیات» را محافظت کنند.
سفر پیدایش، سورة سوم، آیة بیست و چهار
«سرچشمه» ساختة دارن آرونوفسکی
تقریبا هیچ کدام از دوستان نزدیک من از این فیلم بدشان نیامده و حتی از دیدن آن لذت برده اند. آنها از موسیقی میخکوب کنندة فیلم و فضای مرعوب کننده اش سخن گفته اند. از اینکه چقدر عاشقانه بوده و اینکه خیلی جاهاش را نفهمیده اند!
نکتة مهم در این جاست که فیلم واقعا جذاب و گیراست. همه چیز به نظر کامل می رسد؛ موسیقی، تصویربرداری، بازی ها و داستان و غیره اما دست آخر که چی؟ نکتة مهم این است.
سقراط در دفاعیه اش رو به آتنیان می گوید، هر گاه از شاعران معنی بهترین قطعه هایشان را می پرسیدم هیچ توضیحی نداشتند. آنها فقط حاملان جذبه ای بودند که گهگاه سراغشان می آمد. آنها برای شعرگویی از دانائی شان بهره نگرفته بودند.
حال می توان سرچشمه را هم شعری حاصل جذبه در نظر گرفته و چون بسیاری از تماشاگران و حتی منتقدان گفت که معنا آن چیزی نیست که ما به دنبال آن هستیم، همین قدر که فیلم تو را تا به آخر خیره نگاه می دارد نشان از موفقیت آن دارد. اما ما مسیر دیگری در پیش می گیریم و کاملا جدی به سرچشمه خیره می شویم تا جواب – که چی؟- خودمان را بگیریم. به بیان بهتر می خواهیم برای دیگرانی که می گویند فیلم خوبی بود توجیه بتراشیم.
من فرض را بر این می گیرم که خوانندة این متن فیلم را دیده است.
فیلم در حالی شروع می شود که ما دست ایزی –همسر مریض دکتر که در حال مرگ داستانی را می نویسد- را می بینیم که آیة 24 از سوره سوم سفر پیدایش را روی کاغذ می نویسد که احتمالا صفحة اول داستانی است که او در حال نوشتن آن است. این آیه به گماشتن نگهبانانی برای درخت حیات توسط خدا اشاره دارد. نگهبانانی که با شمشیرهای آتشین از درخت حیات پاسداری می کنند. تصویر نامه درون نور سفیدی پیچیده در ابر محو می شود (تصویری که بعد از آن بارها و بارها به مفهوم جاودانگی اشاره دارد) و به روی موهای ملکه که درون شیشه ای قرار دارد واضح می شود. دور تا دور شیشة حاوی مو، توسط نمادی از شمشیرهای آتشین احاطه شده است. در ادامه ما بارها و بارها تصاویر یکسانی از درخت و زن می بینیم انگار که درخت زندگی همان زن است و نکته اینجاست که حوا به معنای زندگی است. اما آنچه دارونوفسکی به راستی می خواهد بگوید این است که زن همان درخت حیات است؟ اینکه اگر زن نبود زندگی نبود؟ قطعا. اما آنچه حائز اهمیت است این است که این تمام حرفهای فیلم نیست.
تامی برای نجات همسرش ایزی از دست تومور مغزی ای که او را روز به روز ضعیف تر می کند شب و روز تلاش می کند اما آنچه این تلاش دائم را توجیه می کند تنها محافظت از ایزی در مقابل مرگ زودهنگامش نیست بلکه جدال میان تامی و مرگ است. دکتر فرانکنشتاین جوان می خواهد همسرش را از مرگ برهاند اما در عین حال می خواهد بر خود مرگ پیروز شود. او برای این پیروزی حاضر است ایزی را بسیار کم ببیند و تمام وقت کار کند. (او درخواست ایزی را مبنی بر اینکه بیا برف اول رو تماشا کنیم رد می کند تا به تحقیقاتش بپردازد. و حتی لحظه ای که پشیمان می شود هم کارها نمی گذارند که تصمیم درست را بگیرد.)
ایزی در حال نوشتن داستانی است دربارة ملکه ای که سردار عاشق اش را برای پیدا کردن درخت حیات راهی جنگلهای آمازون می کند. آنها به حیات ابدی نیاز دارند تا ملکه، حواّی توماس بشود و بر مفتّشان تشنه به خونِ ملکه پیروز گردند. توماس در این راه از هیچ کاری فرو گذار نمی کند و دست آخر در مقابل شورش یارانش آنها را می کشد و از معبدی که درخت حیات در بالای آن قرار دارد به تنهایی بالا می رود. نکاتی مانند دوری ایزی و تامی از یکدیگر و اینکه تامی در صدد است تا با یافتن داروی تومور همسرش او را از دست هیولای مرگ زنده نگاه دارد این داستان را به زندگی آن دو پیوند می دهد.
اما داستان ایزی قسمت دیگری هم دارد. راهبی درون یک توپ هوا به همراه درخت کهنسال در حال مرگی که انگار خود ایزی است، شناور میان زمین و آسمان به سمت شیبالبا در حرکتند. شیبالبا تودة سحابی ای است که ایزی در میانة فیلم می گوید بنا به اعتقاد مایایی ها ارواح، پس از مرگ به آنجا می روند تا دوباره متولد شوند. نکته این است که این تصاویر از آنجا که در قیاس با سردار اسپانیایی و دکتر قرار می گیرد یادآور آینده است. آینده ای دور. نکتة دیگر تنها بودن تامی و ایزی در دایره ای محصور است که عدن را تداعی می کند.
در واقع هر دوی این مسافرانِ زندگی همسر ایزی –تامی- اند. که برای نجات جان او مدتهاست در حال تلاش است تا دارویی برای تومور او بیاید. این جستجوی عاشقانه-عالمانه برای راه نجات، در فضای داستانی رمان ایزی تبدیل می شود به جستجو برای درخت حیات و سفر به همراه درخت حیات برای زندگی دوباره. نکتة مهم در هر دوی این سفرها جستجو برای زندگی است. چرا که حداقل تامی فکر می کند که تنها راه جاودانگی زندگی جاوید است.
در میانه فیلم سکانس مهمی هست که ایزی در یک موزه از روی یک دست نوشته مایایی داستان آفرینش را می خواند. داستانی که براساس آن اولین پدر که اولین انسان است خود را قربانی می کند تا حیات را بیافریند. بدن او ریشه های درخت حیات می شوند و زمین را شکل می دهد و روح او شاخه های آن درخت که آسمان می شود. و از سر او شیبالبا ساخته می شود. و ایزی از این ماجرا نتیجه مهمی می گیرد؛ مرگ دستمایة زندگی است. اما نقطة اوج این سکانس ورود ایزی به دایره ای از نور است که تا به حال بیرون آن ایستاده بود. او به منبع نور خیره می شود و از حال می رود. تامی بلافاصله می آید و او را می گیرد اما او بیهوش می شود. زمانی که در بیمارستان به هوش می آید به تامی می گوید که: «در آن لحظه دیگه هیچ چی نمی خواستم.» و این نکته اصلی فیلم است. جدال میان مرگ و زندگی. ایزی مرگ را ادامة زندگی می داند. در حالی که تامی مرگ را پایان. او به دنبال جاودانگی این جهانی است ولی ایزی به دنبال انسانیت.
در میان عدن دو درخت وجود داشتند. درخت حیات و درخت دانش به خوب و بد. خداوند درخت دانش را بر آدم و حوا حرام کرده بود اما آنها از آن خوردند و انسان شدند. آنها به حضور هم آگاه شدند و توانایی عشق ورزی پیدا کردند. خداوند درخت حیات را از آنان پنهان کرد تا انسان باقی بمانند.
ایزی به راز انسان بودن پی برده است. او انسان است چون می میرد. او در هنگامة مرگ تامی را در آغوش گرفته و می گوید که فصل آخر داستان باقی مانده است و بر عهدة اوست که آن را تمام کند. و داستانی را تعریف می کند دربارة مردی که بر قبر پدر مرده اش درختی کاشت تا پدرش در ریشه ها و شاخه ها و دانه های آن تا ابد زندگی کند حتی هر پرنده ای که از آن دانه ها بخورد او را ابدی تر می کند.
نتایج آزمایشات تامی به عمل می آید اما ایزی می میرد. تامی که به سلاح علم مسلح است به جنگ مرگ می رود اما در میانة خطابه اش دربارة لزوم غلبه بر مرگ به صورتی نمادین برق ها می رود (مقایسه کنید با در روشنی قرار گرفتن ایزی به هنگام آگاهی از مرگ). تامی در هنگام غلیان احساسی به سراغ داستان می رود در حالی که کاملا درمانده شده است.
وارد داستان می شویم. تامی را می بینیم که درون حباب ایستاده است. حباب وارد شیبالبا می شود در حالی که درخت دیگر زنده نیست. در همین لحظه ایزی ظاهر می شود و به ملکه تبدیل می شود. ملکه از تامی می خواهد که او را از دشمنانش نجات دهد و به دنبال آن ایزی هم همین را می خواهد. نکتة مهم اینجاست که خواست دکتر و سردار اسپانیایی هردو در یک نفر جمع می شود و او مرگ را انتخاب می کند -تامی در حالی که گریه می کند می گوید: من دارم می میرم، و ایزی که لبخند می زند می گوید: ما تا ابد با هم زندگی می کنیم- اما در این میان به سردار اسپانیایی هم فرصت می دهد که انتخاب کند و او زندگی را انتخاب می کند که البته می میرد و تامی که دانة بلوطی را از دستان خود ایزی گرفته آن را در خاک محل قبر او می کارد. تا ایزی با بزرگ شدن این درخت به صورتی نمادین دوباره به زندگی بیاید.
در واقع اگر تمامی این حرفهای درهم و برهم را بخواهیم در یکی دو جمله بگوییم این می شود که انسان خود راز جاودانگی را با خود دارد. آن روز که انسان از درخت دانش میوه ای خورد اما نتوانست از درخت حیات هم بخورد اولین قدم را برای انسانیتش برداشت. انسان به واسطة مرگ، به واسطة این احساس نبودن است که می تواند انسان باشد. تامی جاودانگی را از درخت حیات بدست نمی آورد بلکه با گذر کردن از آن از خود سرچشمه حیات آن را می گیرد. او می پذیرد که انسان است.



















